دایانا پرنسس کوچولو

دلنوشته های مامانی

سلام عشق مامان، ببخشید که اینقدر دیر به دیر میام واست مینویسم، آخه مامان این روزها خیلی خودشو درگیر میکنه. دیشب آخرین مهمونی بدون وجود تو رو دادم و چون تو خیلی دختر خوبی بودی و مامان رو اذیت نکردی من تونستم کلی غذاهای خوشمزه واسه دوستامون بپزم. الهی مامانی فدات شه که این همه صبوری و گذاشتی مامان به مهموناش برسه و ببخشید اگه خیلی اذیت شدی . در عوض امروز ظهر سعی کردم خوب استراحت کنم تا تو آرامش بگیری. دخمل کوچولوی ما تو تا الان ٣١ هفته و ٥ روزت شده و ماشالا هر هفته داری بیشتر شکم مامان رو به بیرون هل میدی و واسه خودت جا باز میکنی. لگدهات هم حسابی داره جون میگیره مامانی. ولی مامان کلی ذوق میکنه با هر جنب و جوش تو عشقم. شبها همیشه ساعت ١ شب تا...
4 خرداد 1391

فرشته کوچک من

سپاس خدایی را که همه نعمتهای زیبایش را از ما دریغ نمیکند.. خدایا شکرت به خاطر داشتن همه این لحظات زیبا و دلنشین در زندگی ، به خاطر داشتن همسر و همدمی بی نظیر در زندگی (حسین عزیزم) و شعله های عشقی که هر روز بیشتر از قبل زندگیمون را روشن می کند. وسپاس فراوان برای دادن هدیه ای آسمونی و احساس بی نظیر مادر بودن که کم کم دارم باورش میکنم. امروز روز مادر است و من به عنوان یک مادر شروع کردم به نوشتن واسه تو پرنسس کوچولوی ما ، واسه فرشته کوچولویی که الان ٣٠ هفته است که تو دل من جا گرفته و داره هر روز بیشتر از پیش یه وجه جدید از عشق را به من نشان میده. حالا کم کم دارم متوجه می شم احساس مادرم را وقتایی که می گفت " مامان جان تا مادر نشی نمی فهمی ک...
23 ارديبهشت 1391