تولد پرنسس ما
فرشته کوچولو به دنیای جدید خوش آمدی!! 

بلاخره پرنسس ما در روز جهارشنبه ٢١/٤/٩١ ساعت ٨:٣٠ صبح پا به این دنیا گذاشت. جالب اینکه من شب قبل تونستم خیلی راحت بخوابم ، البته نتونستم زودتر از ساعت ١ شب بخوابم و باید ساعت ٥ صبح هم بیدار میشدم. آخه اون شب تولد ساراجون هم بود و ما واسه اینکه از فردا درگیر میشدیم میخواستیم واسش یه تولد کوچک بگیریم. خلاصه من در تمام مدت هفته قبل تولد تو کوچولوم سعی کردم با فکر نکردن راجع به جراحی و بیهوشی از استرس دوری کنم.
روز چهارشنبه من و باباجون و مادر جون صبح زود رفتیم بیمارستان سینا و پس از تشکیل پرونده من از باباجون جدا شدم و خداحافظی کردم و ناخودآگاه اشکهام میریخت. توی زایشگاه لباس اتاق عمل پوشیدم و یک ساعتی منتظر شدم تا نوبت من شد. ساعت ٨:١٥ به اتاق عمل منتقل شدم و تو ساعت ٨:٣٠ بدنیا اومدی.با وجودی که از بیهوشی عمومی خوشم نمیومد و کمی استرس پنهان داشتم ولی بیهوشی خوبی داشتم و فکر کنم ساعت ٩ توی ریکاوری به هوش اومدم و اول از همه سراغ باباجون رو گرفتم، میدونستم که کوچولوم اونجا نیست و چون بادکتر صحبت کرده بودم که همسرم تو ریکاوری کنارم باشه صداش میکردم که خوشبختانه اونجا بود و آرامش زیادی بهم داد. بعد سراغ نی نی نازم رو از باباجونش گرفتم که گفت یه کوچولوی ناز و سالم داری. خیلی زود کوچولوم رو آوردن و گذاشتن روی سینه من که شیر بخوره. وای مامان جون با وجودیکه چشمهام رو نمیتونستم باز نگه دارم ولی اینقدر سینه من رو محکم گرفته بودی و می مکیدی که با تمام وجود احساست میکردم. احساس آرامش داشتم.
مامان فدات بشه ! از همون اول شکمو بودی و سینه من رو ول نمیکردی که پرستار به زور جدات کرد. خیلی لحظه قشنگی بود عشق من!
اون روز تا ظهر من هنوز کمی گیج بودم و هنوز چهره نازت رو با دقت نمیتونستم ببینم. تو یه کوچولوی ناز و قرمز و پف کرده بودی. مادرجون، خاله زینت، ریحانه و ساراجون و محمود همه اومده بودن بیبمارستان.
وای خدای من ! باورم نمیشد یعنی دیگه واقعا مامان شده بودم!! مامان یه کوچولوی ناز و دوست داشتنی!



تولد پرنسس ما
